
My Photo Album عکس هایی هستند با طراحی خودم ... می توانید استفاده و ذخیره کنید اما برداشتن آدرس از روی عکس ممنوع است و در صورت مشاهده شدیدا برخورد می شود ...فعلا مشغول نوشتن و قرار دادن رمانم در وبلاگ هستم ......
ادامه مطلب
یک مرتبه هردویمان زدیم زیر خنده . خنده های صائب ادامه داشت . ولی ... باورم نمی شد . سی و دو سالش بود . پیر تر از اونی بود که به نظر می رسید . سکوت کردم و به چهره اش خیره شدم . صائب خنده اش رو تمام کرد . عینکش رو در آورد و چشمانش رو مالید . بعد از اون دستمالی از پالتو اش در آورد و با اون ، عینکش رو پاک کرد . با لبخند گفت : -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 کارت عالی بود پسر ... تو خیلی زرنگی . به چشمانش زد و به من نگاه کرد . ابرو هایش رو خم کرد و با تعجب گفت : -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 چیزی شده ؟ بعد از ...
ادامه مطلب
پلک هاش رو روی هم گذاشت . هوا تاریک شده بود . پرسیدم . -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 ساعت چنده ؟ بدون این که چشمانش رو باز کنه گفت : -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 یازده . یک ساعت گذشت و وارد شهر شدیم . به ترمینال رسیدیم . اتوبوس توقف کرد و کمک راننده اعلام کرد به مقصد رسیدیم . صائب از جایش بلند شد و کیفش رو از صندوق بالای سر برداشت . گفت : *** بقیه اش در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
صائب دستش رو تکان داد و گفت : -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 موفق باشی . لبخندی زدم و گفتم : -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 تو ام همین طور . تاکسی به راه افتاد و رفت . نگاهی به کارت انداختم . بعد از این که خواندمش . چشمانم گرد شد . حیرت برم داشت ... باورم نمی شد ... مردی که چند ساعت با او بودم چه کسی بود ... . *** بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب