یک مرتبه هردویمان زدیم زیر خنده . خنده های صائب ادامه داشت . ولی ... باورم نمی شد . سی و دو سالش بود . پیر تر از اونی بود که به نظر می رسید . سکوت کردم و به چهره اش خیره شدم . صائب خنده اش رو تمام کرد . عینکش رو در آورد و چشمانش رو مالید . بعد از اون دستمالی از پالتو اش در آورد و با اون ، عینکش رو پاک کرد . با لبخند گفت :
- کارت عالی بود پسر ... تو خیلی زرنگی .
به چشمانش زد و به من نگاه کرد . ابرو هایش رو خم کرد و با تعجب گفت :
- چیزی شده ؟
بعد از چند لحظه سکوتم رو شکستم و گفتم :
***
بقیه اش در ادامه مطلب
برچسب: رمان قمار سیاه,
نویسنده: النا بهرامی