خرید بک لینک

پلک هاش رو روی هم گذاشت . هوا تاریک شده بود . پرسیدم .

- ساعت چنده ؟

بدون این که چشمانش رو باز کنه گفت :

- یازده .

یک ساعت گذشت و وارد شهر شدیم . به ترمینال رسیدیم . اتوبوس توقف کرد و کمک راننده اعلام کرد به مقصد رسیدیم . صائب از جایش بلند شد و کیفش رو از صندوق بالای سر برداشت . گفت :

***

بقیه اش در ادامه مطلب

برچسب: رمان قمار سیاه, نویسنده: النا بهرامی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 4:53

صفحه بندی