پلک هاش رو روی هم گذاشت . هوا تاریک شده بود . پرسیدم .
- ساعت چنده ؟
بدون این که چشمانش رو باز کنه گفت :
- یازده .
یک ساعت گذشت و وارد شهر شدیم . به ترمینال رسیدیم . اتوبوس توقف کرد و کمک راننده اعلام کرد به مقصد رسیدیم . صائب از جایش بلند شد و کیفش رو از صندوق بالای سر برداشت . گفت :
***
بقیه اش در ادامه مطلب
شور تر از قند ، شيرين تر از نمك ...ما را در سایت شور تر از قند ، شيرين تر از نمك دنبال میکنید
برچسب: رمان قمار سیاه, نویسنده: بازدید: 65