صائب دستش رو تکان داد و گفت :
- موفق باشی .
لبخندی زدم و گفتم :
- تو ام همین طور .
تاکسی به راه افتاد و رفت . نگاهی به کارت انداختم . بعد از این که خواندمش . چشمانم گرد شد . حیرت برم داشت ... باورم نمی شد ... مردی که چند ساعت با او بودم چه کسی بود ... .
***
بقیه در ادامه مطلب
شور تر از قند ، شيرين تر از نمك ...ما را در سایت شور تر از قند ، شيرين تر از نمك دنبال میکنید
برچسب: رمان قمار سیاه, نویسنده: بازدید: 21