قمار سیاه / قسمت پانزدهم

خرید بک لینک

صائب دستش رو تکان داد و گفت :

- موفق باشی .

لبخندی زدم و گفتم :

- تو ام همین طور .

تاکسی به راه افتاد و رفت . نگاهی به کارت انداختم . بعد از این که خواندمش . چشمانم گرد شد . حیرت برم داشت ... باورم نمی شد ... مردی که چند ساعت با او بودم چه کسی بود ... .

***

بقیه در ادامه مطلب

شور تر از قند ، شيرين تر از نمك ...

ما را در سایت شور تر از قند ، شيرين تر از نمك دنبال می‌کنید

برچسب: رمان قمار سیاه, نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 4:53

صفحه بندی